بیشترین فاصله ی ممکن
بعضی ها کمتر می آمدند. کلاس ها را یکی در میان یا شاید هم ده تا در میان. بعضی هم انتقالی گرفتند. بعضی از آن فضا فاصله گرفتند و بعضی هنوز در همان فضا نفس می کشند.
روزهای شوق و تصمیم و ایده و حرف و آینده و عشق بود. برای من اما اینطور نبود. بی حوصله گی و شکست و بدبیاری بود. به همین دلیل بود که دور شدم و دور و دورتر.
سال ها بعد, دوباره هم دانشکده ای ها را دیدم. یک زوج! طبیعتن باید با آنها صمیمی می شدم! اما مشکلی در کار بود. بعد یکی دیگرشان - از هم دانشکده ای ها- را دیدم و بعد یکی دیگر و یکی دیگر...
به شوخی می گفتم. اما واقعیت داشت. همه ی آنها کمی دیوانه بودند! به او گفتم انگار در آن زمان و در آن مکان - دانشکده ی سابق - بمبی نامرئی منفجر شده که ترکش آن به همه اصابت کرده و هر کدام به اندازه ای - به وزن ترکشی که نصیبشان شده!!!- دیوانه هستند.
دیوانگی آنها برایم پی آمد خوبی نداشت. گاه موجی که می شدند ...
تقصیر آنها نبود شاید! اما بی گمان تقصیر من هم نیست.
این یکی اما راست راستی موجی است. او را به خاطر نمی آوردم. قبل از آنکه بمب نامرئی به او اصابت کند, بمب مرئی خورده بود.اولین بار که با او تجدید خاطرات - ؟؟؟- کردیم بسیار معقول و معمول به نظرم آمد. به خودم گفتم باز هم همان اشتباه همیشگی! مگر انسان عاقلی هم آنجا بود. به غیر از رضا که - دیوانگیش عاقلانه تر بود و باعث شهرت و ثروتش شد- عاقل بود و زود از آنجا فرار کرد, همه دیوانه هستند. به خودم خیلی از این چیزها و از چیزهای دیگر هم گفتم! اما خودم مدتهاست که به حرفم گوش نمی کند.
این یکی اما راست راستی موجی است. ابتدا با بمب های شیمیایی موجی شده بود. خودش گفت. و همچنین به من گفت چقدر خوب حرف می زنی! چقدر مهربان هستی! همه ی اینها را گفت و چیزی مهمتر که مرا ترساند. گفت چقدر مثل من هستی!!!
این یکی اما راست راستی موجی است. موج جنگ ناعادلانه- انگار جنگ عادلانه هم داریم!- او را مجنون کرده است, جنگی که دیگران بهره اش را بردند و او صدمه هایش را.
آخرین جمله اش هشداری بود. برای من. که فرار کنم. تا بیشترین فاصله ی ممکن.
انگار این روزها برای من روزهای " بیشترین فاصله ی ممکن" است!!
روزهای شوق و تصمیم و ایده و حرف و آینده و عشق بود. برای من اما اینطور نبود. بی حوصله گی و شکست و بدبیاری بود. به همین دلیل بود که دور شدم و دور و دورتر.
سال ها بعد, دوباره هم دانشکده ای ها را دیدم. یک زوج! طبیعتن باید با آنها صمیمی می شدم! اما مشکلی در کار بود. بعد یکی دیگرشان - از هم دانشکده ای ها- را دیدم و بعد یکی دیگر و یکی دیگر...
به شوخی می گفتم. اما واقعیت داشت. همه ی آنها کمی دیوانه بودند! به او گفتم انگار در آن زمان و در آن مکان - دانشکده ی سابق - بمبی نامرئی منفجر شده که ترکش آن به همه اصابت کرده و هر کدام به اندازه ای - به وزن ترکشی که نصیبشان شده!!!- دیوانه هستند.
دیوانگی آنها برایم پی آمد خوبی نداشت. گاه موجی که می شدند ...
تقصیر آنها نبود شاید! اما بی گمان تقصیر من هم نیست.
این یکی اما راست راستی موجی است. او را به خاطر نمی آوردم. قبل از آنکه بمب نامرئی به او اصابت کند, بمب مرئی خورده بود.اولین بار که با او تجدید خاطرات - ؟؟؟- کردیم بسیار معقول و معمول به نظرم آمد. به خودم گفتم باز هم همان اشتباه همیشگی! مگر انسان عاقلی هم آنجا بود. به غیر از رضا که - دیوانگیش عاقلانه تر بود و باعث شهرت و ثروتش شد- عاقل بود و زود از آنجا فرار کرد, همه دیوانه هستند. به خودم خیلی از این چیزها و از چیزهای دیگر هم گفتم! اما خودم مدتهاست که به حرفم گوش نمی کند.
این یکی اما راست راستی موجی است. ابتدا با بمب های شیمیایی موجی شده بود. خودش گفت. و همچنین به من گفت چقدر خوب حرف می زنی! چقدر مهربان هستی! همه ی اینها را گفت و چیزی مهمتر که مرا ترساند. گفت چقدر مثل من هستی!!!
این یکی اما راست راستی موجی است. موج جنگ ناعادلانه- انگار جنگ عادلانه هم داریم!- او را مجنون کرده است, جنگی که دیگران بهره اش را بردند و او صدمه هایش را.
آخرین جمله اش هشداری بود. برای من. که فرار کنم. تا بیشترین فاصله ی ممکن.
انگار این روزها برای من روزهای " بیشترین فاصله ی ممکن" است!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ساعت 10:0 توسط زری ورپریده
|