حس مضحک
گاهی باید چیزی را حس کنی که از حس گرهایت بسیار بزرگتر است. باری را باید برداری که از شانه هایت بسیار بزرگتر است. و هیچ دلیلی هم برای این عمل ناعادلانه وجود ندارد. یا اگر وجود دارد تو نمی دانی چیست. چرا؟ چرا؟ و چرا؟
دیر کرده. روبروی در خانه ی هنرمندان, لب حوض می نشینم و به مردم نگاه می کنم. همه با آخرین لباس و آخرین مد هنرمندانه شان, در حال معاشرت!! هستند. برای لحظه ای دلم میخواست مثل آنها بودم. تند تند حرف می زدم و اظهار نظر می کردم و سلام می کردم و تعارف و ... . اما اگر میان آنها بودم که نمی توانستم هم زمان لب حوض بنشینم و خودم را در میان آنها نگاه کنم! از خودم می پرسم آخرین بار که در میان آنها بودم کی بود؟
دوباره این فکر مضحک به سراغم می آید. اگر به آنها نگاه نکنم, آیا باز هم آنها آنجا هستند؟! شاید بله و شاید هم خیر. کسی چه می داند. این سوال و جواب با حالات این دو سه روزه ام به هم می آمیزد و نوعی غم زدگی در فضا منتشر می کند. اینروزها به رفتن هم فکر می کنم. رفتن برای همیشه. بعد, این فکر هم به نظرم مضحک می آید. انگار می توانم رفتن خودم را ببینم! اگر ببینم پس من که هستم که می بینم! وقتی می روم, می روم و چیزی را حس نمی کنم.
چند سال پیش دوستم به سفر رفت. در تمام مدت با کسی تماس نگرفت. دوست نداشت مدام توضیح دهد که کجاست و چه می کند. همان موقع بود که اخبار بدی از آنجا می آمد. توفان سهمگینی در گرفته بود و ... . حال خوبی نداشتم. بعد از یک هفته دلهره, تماس گرفت و خبر سلامتی اش را داد.
وقتی برگشت, مدتی طول کشید تا به دیدنش رفتم!! مضحک است. فقط می خواستم او زنده باشد و خیالم راحت شده بود!
نتیجه ی آزمایش خوب بود. خیالم راحت شد!! باز هم مضحک بود. مگر این سند, چیزی را تضمین می کرد! باز هم مثل همیشه معلوم نیست لحظه ی بعد چه اتفاقی در انتظارم است ...