!
هیچ وقت نتوانسته ام ناگهان برای یک تغییر, تصمیم بگیرم. باید همه چیز را از پیش برنامه ریزی می کردم و آهسته آهسته به سوی آنچه می خواستم گام بر می داشتم! اما گاهی اتفاقات از ما سوال نمی کنند و ناگهان همه چیز را عوض می کنند.
مجال برای تصمیم به من نمی دهد و من از این حضور ناگهانیش برآشفته ام. می خواهم چشم هایم را ببندم تا انکارش کنم! حضورش تمام دلهره های مدفون شده در لایه های عمیق وجودم را بیدار می کند. دلهره هایی که اکنون بیشتر از حجم تمام ظرفیت های من رشد کرده اند و خوفناک تر شده اند.
شاید هنوز دیر نباشد. باید چشم هایم را ببندم و انکارش کنم.
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 1:26 توسط زری ورپریده
|