همین دیر بیدار شدن خودش کافیست. کافی برای یک حس دلتنگی و یا شاید افسردگی.

 

بعد از چند روز بیخوابی و مهمونی و جای دیگه غیر از خونه ی خودم خوابیدن - که اصلا نمیشه بهش گفت خوابیدن!- و صبح خیلی زود بیدار شدن با زنگ ساعت- که اینرو هم نمیشه بهش گفت خوابیدن- تصمیم گرفتم چند روز به خودم استراحت بدم. یعنی ساعت کوک نکنم و هر وقت بیدار شدم همان وقت به خورشید بگویم بتابد!

تا اینکه امروز با ناباوری به ساعت نگاه کردم! وای خدای من - یا خدای هر کس دیگر- ساعت یک ربع به دو بود و در تمام عمر نیم قرنانه ام!! هرگز نشده بود که صبح به این دیری بیدار شوم !

اولش سعی کردم خیلی خودم را اذیت نکنم. در عوض دیشب دیر خوابیدم ویرم گرفته  بود یک کار را تمام کنم و بعد بخوابم. تمام که شد ساعت را نگاه نکردم! شاید خیلی دیر بود. شاید هم نبود.

به هر حال اینها را گفتم که بگویم حتی اندازه و زمان خواب هم در ایجاد روحیه تاثیر به سزایی دارد. حالا انگار همه جا افسرده است. انگار غباری از بی حوصله گی روی همه چیز ریخته است. تصمیم داشتم به دوستی که سالهاست ندیده ام زنگ بزنم. اما تردید کردم. دیشب خوابش را می دیدم. دوباره به گذشته رفتم و دوباره فکر کردم که چقدر دوستانم در زندگی من نقش داشته اند؟! زیاد... اما نه همیشه خوب.
اصلا خوب چیست؟ نه. این سوال زیادی فلسفی و با زندگی و واقعیت بی گانه است- بله فلسفه هم با زندگی بیگانه است- دوست خوب, همیشه خوب است. و درست روزی که به خوب یا بد بودن آنها فکر می کردم کسی هم در باره ی خوبی دوستانش نوشته است! حالا چرا باید امروز به دوستان خوبش پز بدهد؟!
نه. بی شک او خوب نبود. و همین باعث شد که از تماس گرفتن با او منصرف شوم. آن سالهای بحرانی زندگیم با او دوست بودم- یک دوستی اجباری- و با تمام خاطرات خوبی که بعدها با او داشتم نتوانستم رنجش های آن سالها را فراموش کنم. علی رغم همه ی دستورالعمل های روانشناسانه ای که این روزها همه جا شنیده میشود!! نتوانستم آنها را ببخشم. اصلا جرا ببخشم؟ نه اینکه کینه شتری داشته باشم و بخواهم انتقام بگیرم. نه منظورم این نیست. هر بار که حس ام را نادیده گرفته ام و امید به تغییر کسی بسته ام, سخت نا امید شدم - کلمه ی بهتر سرخورده است- مدتهاست که فکر می کنم هیچ کس تغییر نمی کند. بعد از ده سال مریم را می بینم که همان حماقت ها را انجام می دهد. همانطور واقعیت ها را نادیده می گیرد و با اعتقادی راسخ و اعتماد به نفسی کامل, دوباره راهی اشتباه می رود. و مثل همیشه, مدتی بعد, اعتراف به اشتباهش می کند و همه را به حساب تجربه و سرنوشت و خزعبلات دیگری که در کتاب ها ی روانشناسی شاد باشید و بخندید و ... خوانده است می گذارد.

یاد جمله ی تاریخی حسن می افتم. به او گفتم امیدوارم با زنی خوب آشنا شود, و او  گفت:" پس کو؟" و سپس گفت :" خوب بگو مگه خودت خیلی خوبی که توقع داری آدم خوبی پیدا کنی".

اصلن تعریف خوب چیه؟ کسی که با من خوب است؟ برای من خوب است؟ دوباره سوال فلسفی پرسیدم.