یک وحشت کوچک
یک وحشت کوچک, تبدیل شد به مرکز زندگیم. و این وحشت خود را تکثیر کرد. دانه دانه آنها را می شمرم. بعضی جدیدتر و بعضی قدیمی هستند. می خواهم به آنها نگاه نکنم, اما سعی در انجام ندادن کاری چقدر بیهوده است. سعی در فکر نکردن, خود نوعی فکر کردن است.
نه. به سفر نمی روم. انگار میخواهم با تنها شدن, خود را تنبیه کنم! اما به چه جرمی؟
باید کاری را برای آنها آماده کنم. باید کاری را برای خودم آماده کنم. باید کاری را برای خودش آماده کنم.
این "باید" ها را دوست ندارم. نقطه های کوچک وحشت همه جا را گرفته اند و جایی برای فکر کردن به "باید" ها و "نباید"ها ندارم. اما می دانم که اگر حتی به آنها فکر نکنم , از جای خود تکان نمی خورند.
شاید این نقطه های کوچک وحشت را اختراع کرده ام تا به هیچ "باید"ی فکر نکنم!؟ شاید!
هزار بار با هزار چشم به آنها نگاه کردم. از هزار زاویه و با هزار فلسفه و ایده و تعریف و تفسیر به آنها پرداختم. گیج شدم و انگار هیچ ندیدم. گیچ شدم و انگار هیچ نمی دانم.
فقط می دانم که:
من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شب های مهتابی میخوام
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ ساعت 11:59 توسط زری ورپریده
|