وقتی تمام شد یک نفس راحت کشیدم. فکر کردم همه ی کارهایی که هر روز انجام می دهم چقدر آسان است و لذت بخش. اما می دانم که باز هم فراموش می کنم. همیشه همین طور است! وقتی کار سختی بر عهده ام است و به توانایی هایم پی می برم, می فهمم که کارهای همیشگی چقدر کمتر از آستانه ی توانایی های من است. می فهمم که می شود چقدر بهتر از وقت استفاده کرد.
و من خوشحال بودم. از اینکه بالاخره توانستم. از خودم راضی بودم!! اما ... چقدر مضحک است که خودم می خواستم به خودم ثابت کنم که می شود! در اثر نشستن زیاد پاهایم گز گز می کرد. بعد از خوشحالی خودم خنده ام گرفت! مگر این خوشحالی را تا کی می توانم با خود داشته باشم! آیا مدام باید به خود چیزی را ثابت کنم؟ توانا بودن یک سوی قضیه است و در عین حال ناتوانی همیشه در کمین است. انگشتم نیز درد گرفته بود و ... !...؟
توانا هستم یا ناتوان؟! هر توانایی بخشی از توانایی را نیز می بلعد.

معنی تلاش کردن و گذشتن از موانع را می فهمم. اما گاه ... گاهی به سختی کاری را می خواهم از پیش ببرم که گویا تقدیر نیست به وقوع بپیوندد. و حال... بعد از گذشت این همه سال, وسواسی عجیبی پیدا کرده ام! نمی دانم که بیشتر دوست دارم موفق باشم یا ناموفق !! نه. تعجب نکنید.
هر وقت تلاشی بی وفقه کردم به نتیجه ی خوبی نرسید. به نتیجه رسید ولی انچه من می خواستم نبود. شاید باید همیشه نرم و صبور و مطیع بود  ...
و دوباره یادم امد انروز را که به زور خود را رساندم. گویا سرنوشت چیز دیگری برایم مقدر داشته بود. اما من از سرنوشت پیشی گرفتم و ... شش سال طول کشید. آمدنش و رفتنش. شش سال طول کشید. در حالی که هرگز نیامد و هرگز نرفت! .. و این قصه را دیگر حتی برای خودم نیز نمی توانم تعریف کنم.
و نیز دوباره یادم آمد آن روز دیگری که خواستم ...

و اکنون  نمی خواهم چیزی بنیاد کنم. یا تغییری  در دنیا ایجاد کنم. یا کاری خارق العاده انجام دهم. یا زندگی کسی را عوض کنم. یا قهرمان هیچ داستانی باشم. می خواهم دست در دست تقدیر راه روم و هر چیز را از دور نگاه کنم. دیگر فریب هیچ وعده ای را نمی خورم. دیگر برای چیدن هیچ میوه ای دست دراز نمی کنم.

میوه ها باید خود شان جلوی پایم بیفتند.