"زن پارسا و پرهیزگار, از لبه ی کوهی مشغول راه رفتن بود. چند صد متر پایین تر از مکانی که حضور داشت,  یک ماده شیر مرده دید که به وسیله ی توله هایش احاطه شده بود ... او بدون تردید, از بالای کوه, به پایین پرید تا توله ها چیزی برای خوردن داشته باشند ..."

داستان عجیبی است. وقتی اینرا خواندم از داشتن ذهن حسابگر شرمنده شدم. آیا خوبی هایی که می کردم چقدر خالصانه بود. حتی انتظار تشکر نیز ...
و یاد دوستی که بخشیدن را حلاجی کرده بود که چرا کسی که بی نیاز است ... و هز بحث و حرف و حدیث و قانون اخلاقی دیگر,  چقدر خنده دار است. چقدر مسائل ساده و کوچک را بزرگ می کنیم و پیچیده و ...

به سادگی انسان هستیم و به دلیل انسان بودن نیازمند. به سادگی باید کمک کنیم و کمک بگیریم و به سادگی آنرا فراموش کنیم.
                           *************************************************

مدتها بود فکر می کردم باید در مقابل سال هایی که زندگی می کنم, رشد کنم و کامل شوم. یاد بگیرم چطور خود را از گزند آزارها - و افراد ازار دهنده- در امان نگه دارم. اما آیا بدینگونه مفهوم زندگی را قربانی نمی کنم!! آیا دوست داشتن  - که به گمانم تنها دلیل با ارزش برای زیستن است- با چنین محاسباتی کنار می آید. آیا اگر مدام از فریب خوردن در هراس باشیم, فریبی بزرگتر نخورده ایم!!