به خودش زحمت نمیده که جواب بده. مهم نیست در این سوی خط, یا در مقابلش چه کسی قرار دارد. چه حالی دارد و در چه وضعی قرار دارد. مهم نیست.
و من چه بیهوده اهمیت می دهم. به هر کس که در آن سو قرار دارد! حتی وقتی اصلا حوصله ندارم, سعی می کنم پایانی برای حرفم بیابم تا مخاطب را آزرده نکنم.
بی جهت این کار را می کنم. شاید ترسم از این است که روزی - که شاید همین فردا باشد- جای مان عوض شود. من در آن سوی و او در این سوی ...

اما ...
فرقی نمی کند.

همیشه همین گونه بوده است. فرقی ندارد من چه رفتاری داشته ام. در هر صورت هیچ وقت عدالتی وجود ندارد! از این تفکر فایده معابانه- یا معامله معابانه- هم خسته شده ام.
 

همیشه وقتی دوستت دارند که دوستشان نداری.
باید از لعنتی بخواهم دوست نداشتن را یادم دهد.