موجودات غیر ارگانیک
وقتی بیدار شدم اول به کوزه های اطرافم نگاه کردم. سرجایشان بودند. بعد به گبه ی روی زمین. سبزهای خوشرنگ. و سپس به آن دست کشیدم. همه چیز رنگ و طعم سالم و خوب قبل را دارد. حاشیه ی سبز قهوه ای کنار گبه به من می گفت که هیچوقت آنرا خوب ندیده ام. متاسف بودم. متاسف از اینکه چرا گاهی اینقدر ذهنم تب می کند. متاسف از اینکه خشم و یاس, به گونه ای مرا احاطه می کنند که از همه چیز غافل می شوم.
به دوستم زنگ زدم و گفتم که موجودات غیر ارگانیک به من حمله کرده اند- او به یکی از این سیستم های عرفانی معتقد است که همه ی بیماری ها را حاصل حمله ی موجودات غیر ارگانیک می دانند. گرچه من اعتقادی به ان ندارم, برای فهم دوستم اینگونه می گویم. و البته هر اعتقاد عجیبی را می توانم بپذیرم به شرط آنکه به قدرت حاکم بدل نشود و با چماق باورهایش را به کله ی دیگران نکوبد- ساعت ها با او حرف زدم و به دنبال راه چاره ای گشتیم. دوستم معتقد است باید از تجارب گذشته درس بگیرم. خوب مرا و اضطراب هایم را می شناسد, وسواس هایم را و .. مرض هایم را . گرچه حرف هایش مرا تسکین می دهد, اما همچنان باید صبر کنم تا زمان بخشی از دردها را التیام بخشد.
و امروز از اینکه دوباره همه چیز خوب و سلامت است خوشحالم. باید عهد کنم که نگذارم مسائل کوچک جمع شوند و به یک معضل غیر قابل حل تبدیل شوند. نه . بهتر است عهدی نبندم تا دوباره آنرا نشکنم. تنها مهم اینست که این لحظه و امروز را خوشحال باشم.
+ گاهی از حضور آدم های زمخت در کنارم می هراسم. آنها که به سادگی از همه چیز عبور می کنند و هیچ چیز آنها را به درد نمی آورد. اما آرزوی آدم هایی چنین نازک نارنجی را هم نکرده بودم. آدم هایی که یکی یکی دارند به زندگیم می آیند و من مدام نگران نگران کردن آنها هستم. مدام غصه ی غصه خوردن آنها را باید بخورم.
به دوستم زنگ زدم و گفتم که موجودات غیر ارگانیک به من حمله کرده اند- او به یکی از این سیستم های عرفانی معتقد است که همه ی بیماری ها را حاصل حمله ی موجودات غیر ارگانیک می دانند. گرچه من اعتقادی به ان ندارم, برای فهم دوستم اینگونه می گویم. و البته هر اعتقاد عجیبی را می توانم بپذیرم به شرط آنکه به قدرت حاکم بدل نشود و با چماق باورهایش را به کله ی دیگران نکوبد- ساعت ها با او حرف زدم و به دنبال راه چاره ای گشتیم. دوستم معتقد است باید از تجارب گذشته درس بگیرم. خوب مرا و اضطراب هایم را می شناسد, وسواس هایم را و .. مرض هایم را . گرچه حرف هایش مرا تسکین می دهد, اما همچنان باید صبر کنم تا زمان بخشی از دردها را التیام بخشد.
و امروز از اینکه دوباره همه چیز خوب و سلامت است خوشحالم. باید عهد کنم که نگذارم مسائل کوچک جمع شوند و به یک معضل غیر قابل حل تبدیل شوند. نه . بهتر است عهدی نبندم تا دوباره آنرا نشکنم. تنها مهم اینست که این لحظه و امروز را خوشحال باشم.
+ گاهی از حضور آدم های زمخت در کنارم می هراسم. آنها که به سادگی از همه چیز عبور می کنند و هیچ چیز آنها را به درد نمی آورد. اما آرزوی آدم هایی چنین نازک نارنجی را هم نکرده بودم. آدم هایی که یکی یکی دارند به زندگیم می آیند و من مدام نگران نگران کردن آنها هستم. مدام غصه ی غصه خوردن آنها را باید بخورم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ ساعت 10:36 توسط زری ورپریده
|