چند سال پیش توی یک افتتاحیه ؟ همایش؟ سلسله سخنرانی؟ شاید هم جشنواره بودم . عنوانش یادم نیست. اما یادم هست که سخنران مهمی دعوت شده بود. همه مشتاق شنیدن هر جمله بودند که او می گفت و سپس مترجم. جمله ها آنقدر فلسفی و پیچیده- اما در عین حال ساده- بودند که مترجم با تمام اعضای بدنش حرکت می کرد, گویا میخواست به کمک آنها , کلماتی درخور را پیدا کند. شاید هم باقی معانی که نمیتوانست کلمه ای برایشان پیدا کند با کمک دست هایش بیان کند.
کسی سوال نامربوط نمیکرد و سخنران آنچنان با دقت به هر سوال جواب می داد که گویا تکه ای از وجودش را به مخاطبان می داد. چقدر کم داشتیم ما در میان اساتید و تحصیلکرده های خودمان که بتوانند چنین صریح و خوب و شفاف حرف بزنند.

نوبت به سوال های کتبی رسید. دبیر چشنواره- یا همایش یا ..- سوال ها را یکی یکی می خواند, بعد مترجم ترجمه می کرد و سپس سخنران جواب می داد. هر جواب درسی بود. و چقدر متفاوت با آنچه قبلا شنیده بودیم. و چرا همیشه همه ی استادها جواب های واحد داشتند برای سوال های ما. - بماند که سوال های ما هم همیشه تکراری بود! - یک بار وقتی فارغ التحصیل شدم, برای دیدن استادی به دانشگاه رفتم. کلاس ترم یکی ها بود. همان سوال هایی که ما می پرسیدیم می پرسیدند و استاد هر بار به طرف من برمی گشت , چشمکی میزد و می گفت به تازگی جوابی یافته است. و همان را می گفت که سالها پیش برای ما گفته بود -
دبیر جشنواره که به تازگی از فرنگ برگشته بود - تحصیلات عالی را با بورسیه ی دولت گذرانده بود و