نه. من آدم بی پروایی نیستم. مثل پنجره ای باز که هر کس بتواند به درون نگاه کند. هنوز آن ترس بدوی در من هست. همان ترسی که از اقوام دور - به دوری تاریخ- به من رسیده, شاید هم ترسی که در چند دهه ی اخیر آموخته ایم. نمی دانم. در هر حال هرگز حس خوبی ندارم از این همه حضور داشتن و بودن و نمایش دادن و اعلام کردن لحظه لحظه ی افکارم و زندگیم و احساساتم.
نوشتن اما چقدر با این حس هم خوانی دارد, شاید هیچ. شاید هم در تضاد باشد. نمی دانم. مگر نه اینکه لئوناردو داوینچی گفته بود همه ی نقاش ها خودشان را می کشند - به معنای واقعی شباهت تصویری - با این حساب همه ی نویسنده ها هم از خودشان می نویسند, حتی وقتی از دیگران می گویند.
نه. این هم چیزی نیست که می خواستم بگویم. می خواستم بگویم گاهی خیلی خودخواهانه می نویسم. به طرز احمقانه ای مثل یک دفترچه ی خاطرات. بعد یادم می آید که محسن یک بار غلط هایم را گوشزد کرد و گفت نباید با غلط چیزی را منتشر کنی.
نوشتن اما چقدر با این حس هم خوانی دارد, شاید هیچ. شاید هم در تضاد باشد. نمی دانم. مگر نه اینکه لئوناردو داوینچی گفته بود همه ی نقاش ها خودشان را می کشند - به معنای واقعی شباهت تصویری - با این حساب همه ی نویسنده ها هم از خودشان می نویسند, حتی وقتی از دیگران می گویند.
نه. این هم چیزی نیست که می خواستم بگویم. می خواستم بگویم گاهی خیلی خودخواهانه می نویسم. به طرز احمقانه ای مثل یک دفترچه ی خاطرات. بعد یادم می آید که محسن یک بار غلط هایم را گوشزد کرد و گفت نباید با غلط چیزی را منتشر کنی.
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ ساعت 18:25 توسط زری ورپریده
|