ها؟
"خیلی وقت ها کمک های ما به دیگران آسیب می زند" . این سخن یک روانشناس با تجربه بود. اما من می گویم خیلی وقت ها کمک های ما از روی خودخواهی ماست تا به دیگری نشان دهیم که از او برتریم. اما گاهی تردید می کنم. گرچه این حس ممکن است در لایه های عمیق تر و دست نبافتنی تر مخفی شده باشد, اما شاید حس دیگری که ناشی از راحت طلبی است می خواهد با برملا کردن حس دیگر , ... چقدر درهم برهم شد. قضیه این است:
سال ها پیش ( شاید حدود 4 یا 5 سال پیش بود) برای فرار از یک سوگواری کمر شکن, و به دعوت او به شهرش و به خانه اش رفتم. دوستی قدیمی بود. من تنها سال های خوش او و همسرش را دیده بودم. وقتی که خانه ای در شهر داشت و خانه ای خارج از شهر! وقتی که با دو فرزند خردسالش خوشحال و فعال و سرگرم بود. تنها چند ماه قبل از رفتن, چیزهایی در مورد اختلاف و ... شنیدم. اما وقتی رفتم, جدایی اتفاق افتاده بود.
همه چیز به هم ریخته بود. دوستم مانند سکته ای ها شده بود. حرف اش را فراموش می کرد. به آرامی راه می رفت و عصبی می خندید. اما می خواست وانمود کند که خوشحال است. ناگهان برای 4 میلیون, فقط 4 میلیون, نزدیک بود تمام سلامتی اش را از دست بدهد. وامی که قبل از طلاق برای همسرش گرفته بود و حالا توان پرداختش را نداشت.
اکنون پس از گذشت چند سال, همه چیز به آرامش رسیده است. دوستم با دو فرزندش زندگی نسبتا راحتی دارند. چند روز پیش با او صحبت کردم. شوهرش ازدواج کرده و از او خواسته که دوباره به کمک او برود و در کارخانه مدیریت کند. با کمال تعجب فهمیدم دوستم می خواهد برود و به او کمک کند!! می گفت نه به خاطر شوهر سابق و یا حتی بچه ها!! می گفت به خاطر آن زن. می گفت عکس های آنها را دیده و در آنها, زن خیلی عاشقانه به شوهرش نگاه می کند!!
+ و من مانده ام که سعی کنم او را از این اشتباه برحذر دارم یا بگذارم حماقت اش را انجام دهد.
سال ها پیش ( شاید حدود 4 یا 5 سال پیش بود) برای فرار از یک سوگواری کمر شکن, و به دعوت او به شهرش و به خانه اش رفتم. دوستی قدیمی بود. من تنها سال های خوش او و همسرش را دیده بودم. وقتی که خانه ای در شهر داشت و خانه ای خارج از شهر! وقتی که با دو فرزند خردسالش خوشحال و فعال و سرگرم بود. تنها چند ماه قبل از رفتن, چیزهایی در مورد اختلاف و ... شنیدم. اما وقتی رفتم, جدایی اتفاق افتاده بود.
همه چیز به هم ریخته بود. دوستم مانند سکته ای ها شده بود. حرف اش را فراموش می کرد. به آرامی راه می رفت و عصبی می خندید. اما می خواست وانمود کند که خوشحال است. ناگهان برای 4 میلیون, فقط 4 میلیون, نزدیک بود تمام سلامتی اش را از دست بدهد. وامی که قبل از طلاق برای همسرش گرفته بود و حالا توان پرداختش را نداشت.
اکنون پس از گذشت چند سال, همه چیز به آرامش رسیده است. دوستم با دو فرزندش زندگی نسبتا راحتی دارند. چند روز پیش با او صحبت کردم. شوهرش ازدواج کرده و از او خواسته که دوباره به کمک او برود و در کارخانه مدیریت کند. با کمال تعجب فهمیدم دوستم می خواهد برود و به او کمک کند!! می گفت نه به خاطر شوهر سابق و یا حتی بچه ها!! می گفت به خاطر آن زن. می گفت عکس های آنها را دیده و در آنها, زن خیلی عاشقانه به شوهرش نگاه می کند!!
+ و من مانده ام که سعی کنم او را از این اشتباه برحذر دارم یا بگذارم حماقت اش را انجام دهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 23:13 توسط زری ورپریده
|