حالا دیگر همه چیز آرام گرفته است. درست مثل فیلم های سینمایی که وزش باد, یا به هم خوردن پنجره ها حکایت از اتفاق بدی می کند, تمام شب هراسناک بودم. زمان آبستن چه اتفاقی بود؟ و وقتی اتفاق افتاد, فکر می کردم درس من چه بود؟ ( نه اینکه فکر کنم اتفاقات برای آنکه درسی به ما دهند اتفاق می افتد, اما با این نوع نگاه مخالف هم نیستم. در هر صورت چه هدفمندانه و چه غیر هدفمند رخ داده باشند, باید درسی از آنها گرفت).

مدتها بود که با آنها حرف نزده بود. زوجی که دوستان من هستند. گرچه بیشتر با خانم حرف می زنم و حس یگانگی و فهمیدن همدیگر را به هم می دهیم. آخرین بار که با او درد دل کردم به صراحت گفتم که چقدر از داشتن دوستان مشترک با شریک سابق بیزارم. گفتم که از هر تلاقی اتفاقی و غیر اتفاقی با او حذر می کنم. گفتم هر که او را انتخاب می کند, انتخابش را محترم می شمارم اما من دیگر از دوستانش نیستم. همه را گفتم. همه را قبلا هم گفته بودم. وقتی که در جریان رخدادهای کار من بودند. وقتی نامردیهای شریک مرا دیدند و دل سوزاندند ! وقتی بیشتر از همه, مریم مرا درک می کرد. وقتی بیشتر از همه دل می سوزاند و شریک مرا به پستی و نامردی و... متهم می کرد. وقتی دلسوزانه از اینکه چطور همه ی ثمرات کارم را دزدید و لگد مال کرد, مرا به واکنش و باز پس گرفتن تشویق می کرد.
آنچه با شریک گذشت, از بدترین اتفاقات بود. زنجیر وار همه چیز به هم گره خورد و در مقابل بدترین کارهایش, خشمم را فرو می خوردم. حتی دیگر نمی خواهم فکر کنم که آیا راه دیگری هم می بود یا نه.
اما آنچه مهم است امروز است و دوستان وفادار دیروز. با مریم که حرف زدم پرسیدم چه ها کردی در تعطیلات تابستان. او هم برایم مفصل شرح داد که تمام اوقات یا شمال بودند با دوستان, و یا دوستان اینجا بودند و مهمان. و همچینین گفت که او را نیز دعوت کردیم -شریک سابق مرا !!!- گفت که بسیار اصرار کردیم تا راضی شد و آمد. گفت که دوستان دیگرش را هم دعوت کردیم. و همچنین گفت که او دوست خوبی است!!
یادم آمد پیش از تابستان اصرار داشتند که اگر جمع شدند مرا خبر کنند تا من نیز در جمع شان باشم !!

و هنوز هم نمی فهمم. آنها سالها بود که به خانه ی هم نمی رفتند. او را موجودی طرد شده می خواندند! اما چه شد که ناگهان با او مهربان شدند. شاید با من نامهربان شدند.
زن ها موجودات عجیبی هستند. گاه حرف و عمل آنها کاملا متضاد است. باید ترسید.
و من هنوز گیج هستم از حرف های او که همچون پپتکی بر سرم فرود آمد. به خودم می گویم من عجیب هستم یا آنها؟ آیا خودشان تحمل چنین رفتاری را دارند؟ ... و هنوز جوابی برای سوال هایم نیافتم
+ من اناری را می کنم دانه   به دل می گویم  کاش این مردم   دانه های دلشان پیدا بود.