پیوند قلب ها 3
پیوند قلب ها 4
از حرف هاش خسته شده بودم و همچنان ناچار بودم با او وقت بگذرانم. این بود که پیشنهاد دادم بریم سینما. تازه فیلم شروع شده بود و چراغ ها رو خاموش کرده بودند. با احتیاط و با راهنمایی مامور سینما روی صندلی هامون نشستیم. چشمم که به تاریکی عادت کرد ... یک دفعه ... چشمتون روز بد نبینه:
دو ردیف جلوتر, دخترک بی گناه و م. احمق نشسته بودند. دست در دست هم و ...
و اینجوری بود که دیگه با اونها تماسی نگرفتم و پاسخی هم به تماس هاشون ندادم. بعدها فهمیدم - نپرسید از کجا. نویسنده ها همه چیز رو می فهمند - که با هم ازدواج کردند.
دخترک حالا دیگه نه احساساتی است و نه بی گناه .
شوهرش اما همچنان احمق است و کمی احساساتی.
و بچه؟ نه احساساتی, نه بی گناه و نه احمق.
و کسی نمی دونه - حتی نویسنده- که اونها چطور با هم کنار میان.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:45 توسط زری ورپریده
|