همیشه یکی از کابوس های زندگی من این بوده که کسی در اطرافیانم نویسنده بشود. از آدم های توی قصه ها و رمان ها همیشه بدم آمده. آدم هایی که در واقعیت با یک عالمه احساس های متفاوت, لحظه های بالا و پایین, افکار و عقاید پیچ در پیچ که دارند, به قصهها که راه می یابند, با چند جمله ی ناقص الخلقه توصیف می شوند!  انگار برای شناساندن یک موجود زنده, تاکسی درمی او را به نمایش بگذاریم. چیزی که در ظاهر بسیار شبیه است اما زنده نیست. همانقدر موجودات توی داستان ها غیر واقعی و مرده هستند. همانقدر توصیف های ما از آدم ها ناقص و غلط و حتی متفاوت با آنهاست زیرا یک موجود زنده می تواند جمع اضداد باشد.
و من همیشه ترسم از این بود که مرا چگونه توصیف می کند ( آن کسی که ممکن است نویسنده بشود). وقتی دوست خواهرم یک رمان نوشت, با شتاب و در اولین فرصت آنرا خواندم. نه برای اینکه ردپایی از خودم ببینم. زیرا مرا بسیار کم می شناخت. بیشتر ترسم از این بود که خواهرم یکی از شخصیت های داستان باشد. البته یکی از شخصیت ها, نام خواهرم را داشت! اما هیچ شباهتی به او نداشت. برای همین  یادداشتی - به شوخی البته- به نویسنده نوشتم و به او گفتم نکند در داستان آینده ات زن آکله ای باشد به نام من!!
هنوز رمان بعدی را نخوانده ام. اما دیگر اهمیتی نمی دهم.
اما می فهمم که اگر کسی نگران باشد که من در نوشته یا گفتارم چه کلماتی در باره ی او بکار می برم. حالا بیشتر فکر می کنم نویسنده بودن سخت تر است تا حضور داشتن در داستان یک نویسنده. زیرا آنها چاره ای ندارند جز آنکه از تجربیات خود بنویسند. و هرقدر واقعیت را تغییر دهند, باز هم ردی از دوستان و اقوام و آشنایان هست که ممکن است آنها را ناراحت کند. اما نویسنده چاره ای ندارد. برای همین بود که وسوسه ی نوشتن در مورد یک موضوع را که به شدت دوست داشتم بنویسم, در خود مهار کردم. و این بار اما ... شاید اشتباه کردم.
بعد از اولین رمان همان دوستی که گفتم, بسیاری بودند که دلخور شدند. می گفتند او حق نداشت. می گفتند از روابط و دوستی سوئ استفاده کرده است.
نمی دانم حق داشتند یا نه! نمیدانم نویسنده چقدر از واقعیت وام گرفت و چقدر از تخیل !
نمی دانم اگر من هم در آن داستان بودم چه حسی داشتم !
اگر در یک رمان, با کاریکاتوری از خودم روبرو می شدم چه حسی داشتم !