شاید یک ماجرای عاشقانه رو پرپر کردم. شاید هم جلوی یک فاجعه رو گرفتم. شاید هم خودم رو دست بالا می گیرم و اصلا تغییری در هیچ چیز ندادم.
اولش که م. احمق شنید, حس ظریفی از خوشحالی در صداش احساس کردم. ( اگه این جمله رو بخونه حتما من رو به خاطرش ترور می کنه) . بعد انگار یادش افتاد که تجربه ی این حس برای او اصلا خوب نیست. چون این حسی است که اغلب مردم دارند و اگر او هم داشته باشد که فرقی با بقیه ندارد. فرق داشتن آرمان زندگی اوست. حتی اگر از خوبی و رفاه و آسایش و یا هر مفهوم مطلق دیگری بگویید که به طور ذاتی و طبیعی همه ی آدم های عالم به دنبال آن بوده و هستند, من به شما می گویم که او به مفاهیم مخالف آن فکر می کند. نه به خاطر اینکه با دیگران فرق دارد. بلکه برای اینکه میخواهد با دیگران فرق داشته باشد. گرچه از ابتدا اینگونه نبوده است و این حاصل تجربیات و نتیجه گیری ها اوست از زندگی. با هر آنچه که خودش در مورد خودش تعریف کرده به این نتیجه رسیدم.
در اثر یک اشتباه. متاسفانه تنها در همین اشتباه با دیگران سهیم است. خصوصیاتی را  به هم می چسبانند و یکی می گیرند و بعد یک جا رد یا قبول می کنند. مثلا اگر یک شخصیت منفوری را تجربه کرده اند, خیال می کنند هر آنچه در مورد او وجود دارد, بد است و منفور. یک نتیجه گیری جزمی و سراسر اشتباه. فرض کنید یک آدم کش که روزگاری هم عاشق بوده است. فرض کنیم همین آدم کش به فرزندش بسیار دلبسته است و نتیجه بگیریم که عاشقیت و علاقه به فرزند خصوصیت منفوری است.
البته در مثال اغراق کردم. آنچه مورد نفرت اوست, بیشتر آنچیزی است که به خرافات و ابتذال مربوط است. اما بسیاری چیزها را نیز که از فهم او خارج است در این دسته ها قرار می دهد. بسیاری صفات را تنها به خاطر تعمیم بی جا رد می کند و نمی پسندد.
برگردیم سر داستان عاشقانه. در چند دقیقه گفتگو سعی کرد مرا به دروغ گویی متهم کند. بعد فریبکاری. سرانجام برای لحظه ای آن روی خوش اما سرکوب شده ی وجودش قدرت را دست گرفت و با رضایت گفت که کار من برای شفاف سازی است. من هم از این تفسیر او در مورد کارم خوشحال شدم و خدحافظی کردم.( البته نه با گفتن کلمه ی خداحافظ و یا امثالهم. زیرا این کلمات را آدم های معمولی که گفتگوهای مبتذل و سطح پایین دارند به کار می برند!!!!!).
چند روز گذشت. چند روز با عذاب وجدان از کاری که کرده ام. شاید هم فقط یک روز بود که به نظرم طولانی تر آمد.

ادامه دارد.