دیشب تقریبا مخ ام داشت می ترکید. از حرف های ابلهانه ی او. به خودم گفتم چه کار احمقانه ای کردم از او سوال کردم. به جای جواب سوال , که چهارتا جمله بود, و جمله ی اصلی هم این بود که می توانی در اینترنت اطلاعات مربوطه را پیدا کنی!! , ...
همان مهملات چند ماه پیش را تکرار کرد. انگار توی این جمله ی فیلسوف چینی گیر کرده است. جمله ای که دوستی برایش نقل قول کرده است. می توان گفت که جمله, یک کلی گویی است که او هم مفهوم آنرا درک نکرده است. خوبی کم مطالعه کردن اینست که اگر یک جمله جایی بشنوی و یا به طور اتفاقی بخوانی, ملکه ذهنت شده و می توانی دوهزار سال و بدون وقفه آنرا بگویی و هر استفاده - نخواستم بگویم سوئ استفاده- خواستی از آن جمله ببری. حتی معنایی مخالف با آن.
نمی دانم چرا همه فکر می کنند لایق شرایط بهتری بوده اند و اشتباها در اینجا بدنیا آمده اند. فکر می کنند در اتفاقات احمقانه ای که افتاده هیچ سهمی ندارند. انگار رئیس جمهورد دزد دروغگو, یک باره از آسمان آمده و بر کرسی ریاست نشسته است.( منظورم رئیس جمهور امریکای خاک بر سر است. نه خیال کنید کس دیگری را می گویم)
اگر همه ی ما تقصیرات مان را بپذیریم, شاید بخششی اتفاق بیفتد. شاید شانسی آنرا پیدا کنیم که اوضاع را بهبود بخشیم. همانطور که بعد از جنگ جهانی دوم, آلمانی ها به جبران کارهایشان پرداختند و ...
در وبلاگ چالش مطلبی دیدم که کمی شبیه به همین معنا را دارد. البته به طنز و ... خودتان بخوانید:

http://uniball.blogfa.com/tag/%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C