وقتی ماجرا را برای فاطی تعریف کردم, انگار برای خودم هم تعریف کردم. انگار قبلا خبر نداشتم. فاطی بدون تامل گفت: " چه کار وحشتناکی کرده ملیحه. پس او بود که این شایعه را درست کرد". و من فکر کردم :" چه کار وحشتناکی کرده ملیحه".
چرا قبلا هیچوقت در باره اش فکر نکرده بودم. شاید چون ملیحه برای من اسوه ی همه ی خصوصیات خوب بود. مدل من بود. الگوی من. شاید برای همین بود که هرگز او را قضاوت نکردم. هرگز واقعیت او را هم ندیدم.

وقتی رویا به خوابگاه برگشت, دیر وقت بود. دچار تهوع شدیدی شد و به سختی راه می رفت. فاطی و چند نفر دیگر به مراقبت از او پرداختند. فردای آن روز در کلاس فهمیدیم که شب قبل در خوابگاه پسران هم, فرید حالش به هم خورده بود!! چه تصادفی! همین علائم را داشت. آنروزها شایعات زیادی در مورد رویا و فرید به گوش می خورد. ملیحه گفت:" لابد هر دو دیشب تا دیر وقت با هم بوده اند. یک جا غذا خورده اند". یادم نیست که دیگر چه گفت. اما هر چه گفت دیگران هم تکرار کردند و تکرار و تکرار.

فاطی با نفرت گفت:" چه کار وحشتناکی کرد ملیحه! " و از من می پرسید که چرا باور کردم. اما من هیچوقت باور نکرده بودم. اصلا فکر نکرده بودم که باید باور کنم یا انکار کنم! ذهنم حتی برای لحظه ای به این ماجرا درگیر نشد. اما حالا بعد از این همه سال... وقتی برای فاطی تعریف کردم انگار خودم هم تازه می شنیدم.
چه کار وحشتناکی کرده بود ملیحه. او حق نداشت موقعیت رویا را به خطر بیندازد. حق نداشت موجب رنج او شود. و نمی دانستم باید ناراحت باشم یا خوشحال, از اینکه در ذهنم, بتی به نام ملیحه شکست !!