اصلا چی شد که اینجوری شد؟ چرا یادم رفت نباید به این سرعت باور کنم؟

و حالا ... وقتی می خوای این رشته رو پاره کنی, دلت می لرزه. نه اینکه فکر کنی اتفاق خاصی می افته؟ نه اینکه رابطه ی محکمی است, یا حتی ارزشمند ...  . همه اش مال اینه که میخوای خودت در مقابل خودت توجیه باشی.

یاد گرفته ام. سالها بر این باور غلط بوده  و تمرین کرده ام,. حالا این عادت غلط,  تبدیل به یک اعتیاد شده و طبیعی به نظر می آید, و حتی گاهی خیلی انسانی. هر تصمیم جدید مقهور این اعتیاد می شود.
به خودم گفتم خیال راحت ! آخرین حرف ها خوب بود و دلگرم کننده, به خودم گفتم نیازی نیست نگران باشی. او حالش خوب است. اما انگار همانقدر که برای من نیاز است که رابطه ای را خوب و دوستانه تمام کنم, برای خیلی ها اینطور نیست. شاید تنها دلیل برای تمام شدن, رسیدن به یک نقطه ی تلخ باشد, چیزی که قطع ارتباط را از نظر آنها ضروری کند.
و یاد ع.م می افتم که مدتها بعد از اینکه رشته ی دوستیمان در قلب من پاره شده بود, همه چیز به پایان رسید. زیرا در صلح و صفا باورش نمیشد که بشود. سرانجام دلخوری را بهانه کرد و مرا مبهوت برجا گذاشت.

این بار جور دیگری بود. بخشی از وجودم نمی گذاشت. وقتی حرف درشتی شنیدم, آن بخش از وجودم, یعنی بخش حاضر جوابی, اوضاع را به دست گرفت و جوابی دندان شکن داد. آه, نه ! از حاضر جوابی متنفرم. این اصل پذیرفته شده, فقط در حوزه ی ادبیات معنا دارد, در حوزه ی سخنان نغز و پند آموز!! اما بدون هیچ سببی به زندگی روزمره آمده و ... نه, من دوستش ندارم. این حاضر جوابی حاصل بی تحملی و عدم خودداری است. خودداری از واکنش!
سکوت, همیشه انسانی تر است, همیشه خردمندانه تر.
اما باز هم این فشار جمعی, این اعتقاد جمعی به " کم نیاوردن" , موفق شد و اوضاع را به دست گرفت.