دلم می خواهد چیزی جدید بنویسم. انگشتم را بزنم در جوهر بودن و اثر انگشتی روی کائنات بگذارم که پاک نشود. که باعث شرمندگیم در سالهای آینده شود. شاید هم در اثر انگشت های دیگر حل شود و قابل شناسایی نباشد. (...)اوه، تازه چه کسی زحمت شناسایی به خود می دهد. شاید ابر کامپیوترهای آینده اهمیت دهند. به اندازه ی عددی در یک آمار. یک جمع بندی. برای رسیدن به یک نظریه؛ یا کلیت آدمها در این سالها. یا مثلا زنها در آسیا. یا مثلا: چطور با افسردگی خو می کردند. یا همچین تست هایی.

الان از بدبینانه ترین زاویه دید نگاه می کنم به امور. طبیعت من این است. اگر روزی با حال خوب بیدار شوم همه دنیا شاد است و اگر بد باشم همه چیز بد. درختها هم باید تابع حال من باشند. مثل این برگ های کوچک نفش که دوست دارند گل دهند، اما از حال بد من خجالت می کشند. حتی زانفونیای بیرون هم به انتظار نشسته تا حال مرا ببیند. پس من رقم کوچکی نیستم. دنیایی هستم برای خودم. بله تمام دنیا. زیرا که دنیا تقسیم شده به بیرون و درون من. زیرا که نمی توانم دنیا را با چشم های کسی دیگر ببینم. با گوش های کسی دیگر بشنوم.

می خواهم چیزی را برای کسی توضیح دهم اما می ترسم از متهم شدن به احساساتی بودن. و اصلا چرا باید برایم مهم باشد که دیگری چطور فکر می کند. پس اصلا چه نیازی به توضیح. مگر من تمام دنیا نیستم. چرا با توضیح ان برای خودم قانع نباشم. وقتی هیچ کس درک نمی کند. چرا می خواهم کسی درک کند تا درک کردن خودم را قبول داشته باشم. کِی به جای بیرون رفتن از درونم، یاد می گیرم بیرون را به درون بیاورم و از آنِ خود کنم. کِی؟ کِی؟ کِی؟

انگشتم را در جوهر زندگی می زنم و سپس کائنات را لمس می کنم. تمام دنیا رنگ جوهر زندگیم می شود. طرح زندگیم تمام دنیا را تغییر می دهد. ابرکامپیوترها هرگز قادر به دیدن چیزی بیش از این نخواهند بود. تمام جهان می شود من. منِ خالص.

به دوستی فکر می کنم که مرده است. برای من مرده است. نه از روی بغض یا کینه او را کشته باشم. بلکه فقط مرده چون نمی بینمش. و این چه ساده می کند تفسیر دنیا را. تنها به انهایی جان بدهیم که می بینیم. من تصمیم نگرفتم دوست مرده جواب ندهد. خیلی ساده! هیچ جواب از او دریافت نکردم. پس تصمیم گرفتم او مرده باشد. این گونه من هستم که تصمیم می گیرم برای نامه ای که جواب نداشت. نقش او را کمرنگ می کنم و سپس محو. او وجود خارجی ندارد. همین.