دوباره من
دوباره تو
دوباره او
دوباره امدم وبلاگ و به یاد خاطرات گذشته. مثل شهری که سالها متروک مانده و برمیگردی. نشانه های حیات بیشتر حکایت مرگ را تعریف می کنند تا زندگی! عجب جمله ای گفتم. اما واقعا مظورم همین است.
هر چه می گذرد کمتر مردم را می فهمم. بیشتر منطق فرو می ریزد و موجوداتی می بینی سیال. مثل بارباپاپا. با شرایط آنقدر خوب خو می کنند و از هر دری می خزند می روند تو که ...
که دیگر موجودیت شان را از دست می دهند. نه ببخشید هویت شان را. یا اصلا شاید همان موجودیت. درهر حال منظورم این است که دیگر نمی دانی لحظه بعد به چه موجودی تبدیل خواهند شد. می فهمم که همه دوره ها ادم ها عو ض شده اند. اما این طور نبوده که همه ادم ها لحظه به لحظه تغییر کنند. انگار هرگز به چیزی اعتقاد نداشته اند.
صبر کن.
شاید هم مثل همان دوست قمی قدیمی. بله همان که باعث شد فکر کنم سبک افکارش آخوندی است. پدرش آخوند بود. و یکی از چیزهایی که به یادم است از بچگی همان مثل فرش نجس و قیچی و ... باقی قضایا.
این ادمها به دیگران سهل و اسان می گیرند. همه چیز شدینی است. از هر سوراخی باید بتوانی بروی تو. اما خودشان برای خودشان اداب دارند. از در دوازه هم ممکن است نتوانند داخل شوند به سبب همان افکار و روحیات و ملاحظاتشان و نازک دلی شان.
به من می گوید: خب چه اکشال دارد؟
و بعد حق به جانب می گوید: البته من خودم این کار را نمی کنم.
می خواهم بگویم پس خفه شو. اما قبل از این که حتی توی دلم بگویم او دوباره اصرار می کند که: مگه چی می شه؟ اشکالی نداره.
بدون هیچ ربطی یاد رزا افتادم. و میترا. ربط دارد شاید. باید بعدا بنویسمشان.