توی وبلاگ قدیمی که می نویسم انگار من هم دچار رودربایستی با مرزهایم می شوم و قلم به سختی روی کاغذ حرکت می کند. شما بخوان دکمه های کیبورد زیر انگشتانم.
مدتی است به این واقعیت پی برده ام اما انگار برای من همیشه زمان طولانی می برد تا یک درک را برای خودم توضیح دهم و بپذیرمش. باید داستانی بر این مبنا بنویسم.
قضیه این بود که ناگهان موجی ابلهانه در جامعه شکل گرفت که برایم آشا بود. مثل تمام حرکت هایی که نسل بعد - و گاه خود همین نسل- لعن و نفرین کردند مسببانش را. دوستی دارم که خیلی حرف می زند. انقدر که فرصتی برای گوش کردن برایش نمی ماند. بعد از هر تلفن یا گفتگو با او باید مدیتیشن کنم تا تاثیرات مخربش برود. ناگفته نمانم قبلش هم ده بار استخاره می کنم. سوالی را باید بپرسم یا وضعیتی را بدانم. بعد از همه حرفها، و دقیقه ها گفتگو، سرانجام جوابم را نمی دهد. زیرا سوال را نشنیده است. می پرسد: خواهرت چطوره. چه می کنه. می گویم زیاد خوب نیست چون کمردرد دارد. جوابم را نمی شنود و بلافاصله بعد از سوالش می گوید: خب خداروشکر. آها. حتما اونم سرش گرمه. سلام برسون. خب می گفتم ....
دوستم را مثال زدم که در واقع دوست دوستم است. به همین دلیل هر از گاهی همدیگر را می بینیم. هربار دوستم به ایران می اید. گاهی هم دوست پرحرف خودش می اید و البته خوش می گذرد. زیرا بحث نمی کنیم. از روزگار غدار گله می کنیم و تمام. خیال می کنم شوهرش هم مثل خودش است. جمله را که می گویم می فهمد! برایم عجیب است. به حرفهایش گوش می کنم تا بفهمم چطور با زنی اینقدر کودن سر می کند. زنش اجازه نمی دهد؛ وسط حرف او می پرد و می گوید: حرفت یادت نره. باید چیزی رو تعریف کنم ...
چرا دیگران باید حرفشان یادشان نرود اما خودش؟ شاید زود یادش می رود. گوش می کنیم. تکراری. ماجرایی را که قبلا هزاربار گفته باز هم می گوید. از نفس گرفتنش میان حرفها استفاده می کنم و می گویم اینها را قبل گفته ای. نمی دانم می شنود یا نه، حرفش را ادامه می دهد.
دوستم را مثال زدم تا بگویم امروز چقدر همه شبیه او شده اند. بی خرد و کلیشه ای که مدام زر زر می کنند و همان حرف ها را تکرار می کنند.
با اسماعیلی حرف می زنم. می گوید: حتی نمونه ای که در کشور دال ذکر کردی ...
می گویم از کشور دال اصلا خبر ندارم و درباره ی آن چیزی نمی دانم. گوش نمی کند و جواب هایی می دهد به گفتگویی خیالی که با من دارد. فرض می کند من چیزهایی می گویم و پاسخ می دهد.
می گویم فرق شماها که کتاب می خوانید با دیگران چیست؟ چرا همان حرفها! همان پرسش ها و همان پاسخ ها که رسانه ها یادتان داده اند؟
نفس عمیقی می کشم و در خودم جمع می شوم. این نشانه ها را قبلا دیده ام. از سالها قبل. وقتی حتی غر زدن اینها شبیه بی فکرترین آدمها است. شاید توقع من زیاد است. می گویم حتی اگر به شرایط موجود اعتراض داری، نوعش نباید شبیه به اعتراضی باشد که در اتوبوس و مترو می شنوم. می گویم اگر تو مذهبی هستی نباید مثل مادربزرگ من مذهبی باشی. اگر نیستی هم شبیه ابلهی نباش که خیال می کند دنیا یا سفید است یا سیاه. کسی که می گوید سیاست پیچیده است اما خیال می کند خودش تمام آن را می فهمد.
اشکال دنیای مجازی و ابزارهای ارتباطی امروز این است که توهم فهم و دانش می دهد. اغلب آدمها جمله هایی را می خوانند و مثل بلبل تکرار می کنند به خیال این که خودشان به این درک و نظر رسیده اند. همین هم آنها را از مطالعه بی نیاز می کند. هرچند، کیلویی کتاب خواندن هم حاصلی ندارد جز این که توقع ما از ادمها بالا ببرد.
گاهی که نقد می کنم به خودم برمیگردم. من کجا ایستاده ام. بی تردید از خیلی از آدمها بیشتر مطالعه می کنم. اما اگر اغلب آدمها و اکثریت را کنار بگذاریم در مقایسه با مردم اهل مطالعه، من بسیار کم می خوانم و بسیار کم می دانم. در سیاست آنقدر ناچیز است دانشم که حدی ندارد. اما گوش می کنم تا ببینم دیگران چه نظری دارند. آنها که درگیر سیاست و سیاست ورزی هستند را گوش می کنم. به حرفهای اطرافیان هم گوش می کنم. آن وقت است که می فهمم چقدر مدعی بدون دانش زیاد است. چقدر همه شبیه هم هستند و همه هم شبیه خانم ژ که اصلا از گوشهایش استفاده نمی کند و یک ریز حرف می زند. وقتی کسی در اطرافش نیست شعارهایی را می خواند و حفظ می کند و فوروارد می کند که معلوم نیست اولین بار چه کسی و با چه هدفی آنها را نوشته.