ناگهان شک به همه چیز رخنه کرد. بزرگترین درد!

شاید حتی غصه نیز این همه دردناک نباشند. گاهی ادم هایی را دیده ام که در ناز و نعمت بزرگ شده اند. گاهی انها را غرق در ناامیدی و دردمندی دیده ام و از خود پرسیده ام اینها چرا.

محکوم به رنج کشیدن هستیم ایا؟ نمی دانم.

قدم می زدم که خانمی به من نزدیک شد. ایستادم تا به حرفش گوش کنم: می خوام برم میدون فقط ده تومن دارم ...

به باقی حرفش گوش نکردم. تا میدان پیاده رفتم.